حوصله ،حوصله کن قناری بی قرار

نوال دیوانه

پاسخ پست قبلی:

چرا دیدمش.
ایستاده بر گذر دلتنگی. خسته، رنجور، دلواپس. و گاهی ناامید.
اما..
صبور یا بقول خودش پوست کلفت!!
دوست دارم خنده هایش را...
وقتی کودکانه و بی دلیل ریسه می رود از خنده. ذوق میکنم وقتی قهقهه می زند. حتی اگر خودم غمی به بزرگی دل مهربانش داشته باشم.
اما همینکه از خدیدنش مسرورم و از غصه اش دلتنگ، احساس خوبی دارم. احساسی که هنوز تعریف درستی برایش پیدا نکرده ام.
دوست ندارم غمش را...
وقتی نا امیدانه از زمین و زمان گله می کند. وقتی صدایش بوی یأس می دهد.
دوست دارم همان نوال شاد و پرانرژی و خندان باشد. همان نوال دیوانه!!

...............................................................................................................

چقدر کیفور شدم وقتی خواندمت..... ذوق كودكانه‌ام شكوفا شده‌است

 

[ سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393 ] [ 19:31 ] [ نوال ] [ ]

خدایا یه کاری کن خوب شه حال ما!!!

...........................................................

راستی تو ان نوال پر شور و شوق قبل را ندیدی؟؟؟

 

خوﺩﻡ ﺭﺍ ﺭﻭﺑﻪﺭﻭﯼ ِ ﺁﯾﻨﻪ ﻣﯽﻧﺸﺎﻧم

  ﻣﻮﻫﺎﺵ ﺭﺍ ﺷﺎﻧﻪ ﻣﯽﮐﻨﻢ

 ﭘﻠﮏﻫﺎ ﻭ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﻣﺎﺳﺎﮊ ﻣﯽﺩﻫﻢ ﮐﻪ ﺧﻨﺪﻩﺭﻭ ﺷﻮﺩ

  ﻣﯽﺯﻧﻢ ﺭﻭﯼ ﺩﻭﺷش ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ

 ﯾﮏ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﺍ ﺁﺩﻡ ﺑﺎﺵ / ﺷﺎﺩ ﺑﺎﺵ

-علیرضا روشن-                                                                                                   

[ چهارشنبه هفتم خرداد 1393 ] [ 20:34 ] [ نوال ] [ ]

گاهی

گاهی آنقدر لحظه ها نفس گیر میشود که  نفس کم می آوری برای لمس تمام هوا...

 

گاهی آنقدر تو خودت غرق میشوی  که خودت هم خودت را  نمیشناسی.حتی خودت هم دیگر مال خودت نیستی...

 

گاهی بدجور روزهایت میپیچید به هم ،به روزهای بعد و به روز های قبل ...

 

گاهی میخواهی در را  به تمام روزهای در راه مانده  ببندی و با تمام دنیا قهر کنی...

 

گاهی با شنیدن حرفی دلت را می خواهند بِکَنند انگار....

 

گاهی تنهایی انگار میخزد تو تنت و و دلتنگ تر ...تنگ تر و تنگ تر میشوی....

 

گاهی باید بروی بی صدا و بی حرف...

 

گاهی باید دور شوی خیلی دور.....

 

...............................................................................................

رنجشی نیست

آدم‌ها همینند

خوبند ولی‌ فراموش کار

می‌آیند

می‌ مانند

می روند

مثل مسافران کاروان سرا

مثل ازدحام بی‌ انتهایِ یک خیابان

کسی‌ برایِ بودن

نیامده ... نمی‌‌آید

نیکی فیروزکوهی

 

[ دوشنبه پنجم خرداد 1393 ] [ 13:57 ] [ نوال ] [ ]

بمان تا بماند لحظه هایم

از دور دستهاي اسمان صدايي جز صداي عشق تو نشنيدم
تو كوهي ،كوهي پردرد ، دردي از جنس ء خواستن ، براي تو كة خواستني ترين مرد كوچة هاي كودكي ام هستي
و تنها ترين قهرمان افسانه هاي پرجوش و خروشم
انقدر بزرگي كه گذرزمان از انكارت ناتوان است ، انقدر بزرگتر ميشوي كه ديگر به جاي پدر به تو مي گويند پدربزرگ
و من مي ايستم رو در روي نگاهت ساعتها، ماههاو شايد سالها ،... و تو نميداني چه لذتي دارد حس ء خوب ء عطر تو
تكيه ميدهم به باد ، كودكي سر به هوا ميشوم در باغ هزار رنگ شيطنتها بالا و پايين ميپرم شادي كنان ، بادكنكهاي ارزوهايم يك يك به اسمان قلبت ميروند و جة باكي ست مرا، وقتي كوهي پشتم است كوهي پر از لاجوردي هاي اطمينان
كاش ميشد لبخندت را بر پشت پلكهايم مينشاندم تا در هر چشم بر هم زدني انگيزه تازه شدن بيابم
دستهايت سر پناه خستگي هاي روزگارم روزگاري كه با تو به زيبايي گذشت بمان بمان اي ماندگارترين نقش زندگي ام
اي زيباترين نقش حك شده بر قلبم

بمان تا بماند لحظه هايم

....................................................................................................................................

انشالله هر چه زودتر خوب شی...نمیتونم تورا تکیده و رنجور ببینم....

[ شنبه سوم خرداد 1393 ] [ 16:36 ] [ نوال ] [ ]

ناگهان چقدر زود دیر میشود

در یکی از روزهای پاییزی هفته پیش با دوستان  و دوران دانشجویی و شهر دانشجویی ام که همیشه جدایی از ان ها را دور دست تصور میکردم خداحافظی کردم

بر خلاف همه کسانی که پر از امید به اینده.داشتن شغل خوب و در امد خوب .زندگی خوب به دانشگاه رفتند .من اما برای فرار از ماتم خونه...برای فرار از اشک مادر و اشک....رفتم نه با اشتیاق و نه با امید... میرفتم که فقط رفته باشم.قلب خشکیده و خالی از امید من چه ربطی به این نیرو و امید جوانی داشت و فکر میکردم غیر ممکن است درد من بگذارد با این محیط و ادم ها خو بگیرم ولی اشتباه میکردم....

انسان به همه چیز خو میگیرد به همه چیز..حتی مصیبت و درد.من هم مستثنا نبودم.چون یکی از جریانات خوبه زندگی این است که چه بخواهی و چه نخواهی... وقتی هستی و زنده ای تو را به جلو میراند و با خودش می برد...

یکی از خاصیت های جاودانه میز و نیمکت  هم شاید این باشد که هر انسانی در هر سنی پشت ان ها می نشیند احساس جوانی و زنده بودن و شادابی میکند و من رفتن به دانشگاه برایم شروع زندگی دوباره شد...رفته رفته حضور در کلاس مرا به شنیدن.فهمیدن و فعالیت وا داشت و عادت کردم...

و من بزرگ شدم و ان نوال لوس و ناز پرورده ارام ارام پوست انداخت و مستقل بودن و بی پشتوانه زندگی کردن را یاد گرفت ....

و حالا رسیده ام به پایانی که شروعش با تلخی و درد اغاز شد....

و حالا دلم برای تک تک خوابگاه های دانشجویی ام ... برای تک تک خیابان های مشهد ... برای حرم امام رضا شب های قدر حرم.... برای خندیدن به موهای زشت و زرد طلایی خانم خزایی...دلم برای درگز رفتن های اجباری... برای خونه کفتری....برای دعواهای انتخاباتی... برای تاب سواری .... برای دویدن های  زیر بارون .... برای خوابیدن های رو پشت بوم ... برای ترساندن بچه های خوابگاه.... برای دیوانگی های مهسا ...برای خسیسی های سید زهرا.. ... برای بارون های شمال...برای چشمه کیله و جنگل و دریا....برای شب نشینی ها ... برای چهارشنبه شب ها...برای خندیدن ها .فیلم دیدن ها...برای دلهر ه گرفتن های کلاسهای کیا پاشا.. برای کلاس های استاد افتخاری ...برای اشک ها و دیوانگی های تاتی.... برای عاشقی های یعقوب و سمیه و دلم برای هزاران اتفاق ریز و درشتی که حالا به چشمم خاطره های قشنگی می ایند تنگ میشود.....

و از همه دوستان گلم برای تمام وقت هایی که برایم شادی اوردند.مرا به خنده واداشتن.به حرف هایم گوش دادند.به من اعتماد کردند.تحسینم کردند.در کنارم بودندو قوت قلبم دادند و مرهمی برای دل شکستم شدند تشکر میکنم ...مواظب خودتون و قلبای مهربونتون باشید و نوال بین دعاهاتون فراموش نکنید.....

چه زود میگذرد اشک ها و لبخند ها.خوشی ها و نا خوشی ها.بودن ها و نبودن ها.خواستن ها و نخواستن ها.ارزوهای کوچک و بزرگ که از ان ها فقط خاطره ای در گوشه ای از ذهنمان جا خوش میکند..

دریغا چاره چیست .دی برفت و میرود امروز و فردا...چاره چیست

باید رفت تا به رسیدن رسید......


[ دوشنبه بیست و دوم مهر 1392 ] [ 23:22 ] [ نوال ] [ ]

خدایا تو بخواه


 

 

گیر افتادم...ناگهان توی این باتلاق جهنم گیر افتادم...هر چه دست و پا میزنم که بیرون بیام نمیشه......

ترس  مثل بختک روی زندگیم افتاده...دور و برم پر شده از ترس و تاریکی....از لغزش تو این مسیری که نمیدونم اخرش به کجا میرسه...می ترسم...

میترسم نکنه به خاطر هیچ و نیستی در این باتلاق فرو برم...

این شرایط جهنمی حتی داره خودم از خودم میگیره...انگار روحم مرده و من بدنم را مثل یک تکه گوشت بی خاصیتی این ور و اون ور میکشم....

هرچه به خودم میپیچم و باز می افتم...روز به روز تحلیل میرم...انگار سلول هام ذوب میشن...

خدایا تو بخواه فردا روز بهتری باشه....خدایا تو بخواه ....

پی نوشت:

فهمیدم که نباید هیچ وقت چیز زوری از خدا بخوای...حالا مثل من اینقدر دست و پا بزن ...هوار بکش...بجنگ اگه نخواد هیچ وقت بهت نمیده پس چیز زوری  از خدا نخواه....

 

 

 

[ دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392 ] [ 16:18 ] [ نوال ] [ ]

زادروزمان خجسته

شم شم.رقی.خودم.یایام تولدمون مبارک باشه...

خوب تقویم نشون میده که باز تولدمون هست....برای من که حس خاصی وجود نداره.برای شما ها رو نمیدونم.یکسال بزرگتر شدیم و نمیدونم واقعا تو این یک سال تونستیم  بزرگ شیم یا نه؟تونستیم به اندازه ی  کافی تجربه کسب کنیم یا نه ؟جواب درست این سوالان نمیدونم...فقط میدونم که یکسال بزرگتر شدیم و ان هم خیلی سریع..انشالله با یکسال بزرگتر و پیرتر شدنمون عقلمون هم بزرگتر شه

۱.شم شمی من دعا میکنم انشالله که هر چه به صلاحته همان برات اتفاق بیفته و راه درست تشخیص بدی و به همون را ه بری

۲.ابجی رقی من دعا میکنم انشالله خدا یه بچه ی سالمی بهت عطا کنه

۳.یا یام گل من ..عشقم دعا میکنم هر چه زودتر از بحرانی که در اون هستی بیرون بیایی وزندگیت سرو سامون پیدا کنه و خدایا ازت میخوام دل من اروم کنی و از سر تقصیراتم بگذری......

شم شی ورقی و یام یام جونم تولدتون مبارک دلتون خوش....     

                                               

خدایا شکرت

 

[ سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 ] [ 1:42 ] [ نوال ] [ ]