از اخرین صحبت رو در یم با تو چند وقتی گذشت.
دیروز که از خواب بیدار شدم٬دلم برایت خیلی تنگ شده بود.سراسیمه از خانه بیرون امدم.در های تمام خانه های کوچه را یک به یک کوبیدم.صدای گرفته ی مردمان از پشت در های بسته به گوشم می رسید:<این و قت روز کیست؟>
-منم٬خدا می جویم........
دیگر صدایی از پشت در ها بیرون نمی اید....اخر چرا سکوت؟مثل کو دکی که مادرش را بازار گم می کند٬
٬دلشوره گرفتم.دلم برای دامان پر مهرت تنگ شد.خیلی تنگ!نا امید به داخل خانه برگشتم.....اما....تو.....اری انگار تو در قلبم بودی٬پس چرا....؟
مرا چه شده؟چشمانم کم سو شده؟گوش هایم سنگین شد ه اند یا...قلبم هزار حنجره شده؟
خدایا من تو را دوست دارم و به تو نیاز دارم.میشود به من لطف کنی و ان چنان در خا نه ی دلم بنشینی که دیگر جایی برای غیر تو نباشد؟من با تو ٬با قلب سرشار از تو به همه ی خو بی ها میرسم.
امروز حالم خیلی خوب است .باز هم مراقبم باش !
به امید ادراک لحظه به لحظه ات!
برای عقربه های ساعت
برای همه ی سالها ٬برای انتظارها ٬برای دستانی که هرگز خوشه ی اقاقیا نشد.
دلم برای خودم٬مادرم و مادر بزرگم وهمه ی مادران دنیا می سوزد
که زیر انبوهی ستارگام پر تلالو نخوابیده اند
و برای تمام وقتهای پشت هم زنجیروار که گذشت و مرد٬میسوزد.
من کفنم را سالهاست به اتاق اویخته ام و اب تطهیر را در تاقچه
و کاکتوس اتاقم اب میخواهد و شب اتاقم را بغل گرفته و مرا.
من با دستانم اضلاع اتاقم را متر میکنم چند بار و چلچراغ ها که چون طناب دار اویخته اند.
و من صدای انفجار را میشنوم و در اتاقم مینویسم و
صدای گریه ی مردمانم که به هم میخندند و من مینویسم
پنجره ی اتاقم را٬شب بلعیدو پر ده ها بیخود اویزانند
و من برای الان زیستنم نگرانم ....چون روز ان سوی شب و کوه بین ان دو
کوه های انفجار و سهم من از بودن خواهد سوخت و ویران.
انچنان که تاریخ بودن مادرم که از جنس محبت بود سوخت
پدرم و برادران و خواهرانم و همه که شلاق جبر خورده بودند سوخت
و در بغض این انفجار تاریخ خواهم سوخت
دلم برای خودم..برای اتاقم..تختم...صندلی ام که زمان اتصال من بودند
و می سوزند میسوزد و من مینویسم

جوانمرد رو به بالا و به پایین نماز می خواند.رو به چپ و رو به راست به رکوع میرفت.به پس و به پیش و به زیر و به زبر قنوت میخواند.میچرخید و سلام میدادو میرقصید و به سجده می افتاد.
خدا گفت:
چه میکنی با این همه شور و با این همه بی پروایی؟میخواهی به دیگران بگویم چه میکنی تا بیایند وسنگسارت کنند؟
جوانمرد گفت:تو نیز میخواهی به دیگران بگویم که چقدر مهربان و چه قدر بخشنده ای تا همه بی پروا طغیان کنند؟
خدا گفت:جوانمرد تو چیزی نگو من هم چیزی نخواهم گفت.
جوانمرد خندید و جوانمرد چرخید و جوانمرد رقصید و نام ان چرخیدن و خندیدن و رقصیدن نماز شد.
دیروز دلم شکست .هزار تکه شد.
هر تکه اش به یک نفر رسید
تکه ای به یک گدا
تکه ای به یک بچه یتیم
تکه ای به یک مسافر غریب
تکه ای به جاده ای که سال هاست هیچ کس از ان عبور نمی کند
تکه ای به ابر٬تکه ای به اسمون
دلم هزار تکه شد و در هزار جای جهان پراکنده شد
و من گویی هزار بار تکثیر شدم
کاش زودتر از اینها دلم شکسته بود.

|
حالا که امده ای دیگر نه شاعرم نه عاشق فقط این پنجره را ببند. تا دلم نگیرد ! دلم برای این ماه و ستاره می سوزد امشب چگونه سر بر بالش خواب می گذارند با این همه بیداری! حالا که امده ای ان سوزنبان را بد عادت نکن بکو که خیال سفر نداری بگو که بر نمی گردی حالا که امده ای همین جا بنشین و فقط از خدا بپرس چقدر با هم بودن خوب است ! حالا که امده ای گریه نمی کنم این باران از اسمان دیگری است ! حالا که امده ای هی بر نگردو هی پشت سرت را نگاه نکن گنجشک های ان شهر دور دست هم برای خود فکری می کنند ! حالا که امده ای هی دست و دلم را نلرزان و هی دل واپسم نکن اگر نمی مانی بیابانهای بی باران منتظرم هستند ! حالا که امده ای توان ایستادن ندارم بنشین سر بر زانوانم بگذار حالا که امده ای خوشحالم یک طرف این سفره کوچک دیگر بی شقاب نمی ماند ! حالا که امده ای پیشاپیش همه باران ها به دیدارت می ایم خودت به من اموخته ای برای دیدن دریا دلی و دیگر هیچ ! حالا که امده ای همین یک کلمه کافیست امده ای! | |

دیشب با دنیا حرفم شد.پشتم را به اسمان کردم.شانه هایم از سنگینی نگاه ماه و ستاره که از پشت ابرها نگاه می کردند٬بی طاقت شدند.نمی دانستم حرفم را باید به که بگویم٬یا اصلا از چه بگویم.
باور کن٬گاهی از کنار مادرم می گذرم و او را نمی شناسم.گاهی از جلوی رد می شوم و بعد حیران به دنبالش می گردم.حتا به سراغ خودم نمی روم.گاهی خودم را توی چشمهای پرنده ای ٬لای شاخه های درختی٬یا روی چترهای سپید از برف یا چشمهای خیس از اشک عابران جا می گذارم.
حالا باید چطور٬باید چه٬باید از کجای قهرم بگویم؟
راستی می ایی برویم اسمان را پیدا کنیم؟می خندی؟
می دانی باید راحت زندگی کرده باشی تا حرفهای شیرین بزنی ٬اگر نه دنیا ان قدر تلخ است که رویای کودکی و نامه های عاشقانه هم نمی تواند ان را شیرین کند.
حالا هی بگو از حرفهای شیرین بنویس که عاشقان پنهانی در گوش هم زمزمه می ککند و دور از ادمها زیرباران و سایه ی درختها می خندند.
من تا همین جا هم که امدم در شگفتم عزیز.
من که توی تاکسی و اتوبوس جاده ها ٬حتا به لکه های کهنه ی روی شیشه فکر می کنم.فکر می کنم که چطور تا این لحظه مانده اند٬من که به مسافران خسته خیره می شوم که چطور تا این جای دنیا امده اند٬چطور می توانم از خستگی هایشان برای تو ننویسم.
انها که وقتی به رفتارشان خیره می شوم.فکر می کنند که من دیوانه ای بیش نیستم.
شاید انها یک روز نوشتند که من چطور تا این جای دنیا امده ام.
که چطور همه ی ما تا این جای دنیا امده ایم.
من چندی مانده به روزهای بارانی بر می گردم.
تو را به خداوند ابها ٬باغهاو سیبها میسپارم.

التماست نمی کنم
تنها می نویسم:بیا !
بیا و امشب را بی گریه کنارم باش!
مگر چه می شود!هان!

"برای پدرم"
بگذار اهسته بگویم تا کاشیهای زیبای اصفهان هم نشنوند:دلم برای گیسوان کودکی ام تنگ شده است.شبها برای پیراهنم قصه می گویم٬با کفشهایم درد دل می کنم ٬برای انگشت هایم شعر می سرایم٬به جورابهایم لبخند می زنم و گاهی دوست دارم در کوچه های ماه به دنبال تو بگردم.
بگذار اهسته بگویم تا شمعدانیهای روی تاقچه ی اتاقت هم نشنوند :من دیروز دوباره به یاد تو افتادم .
روبه روی خودم ایستادم٬ قلبم را صدا کردم٬جوابی نشنیدم.چشمهایم را نشناختم ٬اشکهایم را به جا نیاوردم.
وقتی نام تو بر زبانم نشست٬ چند پرنده ی شاداب از پنجره به اتاق امدند و روی ایینه نشستند .به گلدانهای کنار حیاط که نگاه کردم٬عطر تو مرا تا هفت سالگی برد.
پدر!بی تو این اتاق چقدر دلگیر است!بی تو هوای دفترچه خاطراتم بارانی است!بی تو چنگلهای شمال و کوه بیستون صفایی ندارد.بی تو پروانه ها قشنگ نیستند و گریه ی شمعها مرا ذوب نمیکند.
پدر!بی تو شبها چقدر دیر به صبح می رسند و صبحها چقدر ابری و بد اخلاقند!بی تو پرتغالها رنگ همیشه را ندارند و شنبه ها مثل سالهای قبل خوشبو نیستند.
پدر!دستهایم هیچگاه دستهای مهربانت را فراموش نمی کنند٬ اگرچه هیچ شاعری در ستایش تو شعر نسراید . به جان همه مریمهای غریب قسم که تو را کمتر از مادر دوست ندارم .
وقتی قرار نیست تو غروب به خانه بیایی ٬ آرزو میکنم خورشید هرگز نخوابد و به ملاقات کوهها نرود .
پدر ای کاش می توانستم صدایت را که از موسیقیهای آبها و پرندگان دلنشین تر بود به باغچه ها بیاموزم تا هر بهار یاسهای سپید به یاد تو برایم آواز بخوانند.
سال نو را به همگی شما تبریک عرض می کنم به خصوص به دوستان گلم:
داداش جهانگیر خوبم به پاس مهربانیهاش٬ خانم کاویان معلم عزیزم٬ تارای نازنینم٬ هدی و نادیای گلم و شاعر خونیندل عزیز.
امیدوارم سالی خوب پر از شادی٬خیر٬برکت٬سعادت و کامیابی داشته باشید.![]()
![]()


نازنینا!د راین روزها در این روزهای بارانی دلم هوای تو را کرده.تو که بتونم باهات حرف بزنم/تو چشمات نگاه کنم و برای پریدن ازت اجازه نگیرم.تو که بتونی چشمای منو باز کنی.احساس منو لمس کنی و نگاه منو نسبت به هر چیزی که می بینم با لاتر ببری.اره تو یه دوست که جرات کنه در اوج با من ملاقات کنه دور از هر تردید و ترسی.دور از هر تصوری پادر زنجیر خاک داره.دور از بایدها و نبایدها .تو که مثه یه ستاره روشنم کنی.برام حرف بزنی.اسیر زمان و در بند مکان نباشی و هر لحظه منو به ابدیت پیوند بدی .
دوست دارم برای تو بنویسم /با بغض غریبانه ام/با دل طو فانی ام.برای تو حرف بزنم.تو که غریبانه پرپر می شوی اما گلایه نداری/اخه من چگونه از دل پاییزی ام برای تو بگویم.
چه ناخوش است خبر های ناگواری که از سوی تو می رسد.چقدر تلخ اند این روزها/چه بی کسم من.
من هنوز هم به دنبال تو ام /هیچ مانعی منو نا امید نکرده/هیچ جادویی برام دور نبوده/هیچ صخره ای برام بزرگ نشده.هیچ دردی در این مسیر برام بی درمون نبوده.من به دنبال تو ام .کسی که معرفت را چشیده و شهد عشق را سر کشیده.اونهایی که تنهایی رو دیدن خوب می دونن من چی می گم.
چه خوب است در این هیا هوی روز مرگی!صب تاشب دویدن و شب تا صب ارمیدن/در این روزهای تب الود
زندگی/به دنبال یه لقمه نان هی چرخیدن و عر ق ریختن.بدونی یکی هست ستاره توست.یکی که می تواند لحظه های تو را پرکنه.سزشار از بودنت کنه/یکی که بشه چشم و تو بشی گوش.یکی که و قتی باهاش یه قول دو قول بازی کنی.جرنزنه/کم نیاره.تا اخر بازی باهات همدمه یکی که هر چیزی رو واست مزه دار کنه.یکی که و قتی نباشی دلت هری بریزه.دنیا برات شیرین باشه.
اما چه سخته روزی بیاد که ببینی همه چیز و همه کس را از دست دادی.اره دورو برم رو که دیدیم.دیدم حتی تو هم از دستم رفتی.تویی که هر دردی کنار تو برام شیرین بود.تحملش اسون بود.
دنیا دور سرم چرخید.نمی دونستم باید چه کار کنم.فکر می کردم همش خوابه/ کابوس /من بیدار نیستم.
مریض شدم .افسرده شدم.جیغ می زدم.می نشستم یه گوشه و فکر می کردم.جیغ می زدم.گفتند:نوال دیوانه شده.
هروقت چشام به قاب عکست می افتاد.دلم اتیش می گرفت.احساس می کردم از قلبم قطرات خون می چکه.
داد می زدم می گفتم:خداوندا اخه چرا من/چرا ما.مگه چه گناهی کردیم.انگار خدا فقط با سکوت بهم لبخند می زد.
اشک اطرافیان را که میدیدم/اشک مادر.اشک...بی تاب می شدم.دوباره دیوانه می شدم.
.گاهی هم دوست داشتم زندگی کسالت بار خود را در این شهر شلوغ و الوده را رها کنم و به دشتهای سر سبز و خرم و به اغوش طبیعت بروم تا هوایی تازه تنفس کنم.گاهی اوقات کم می اورم.نمی توانم ادامه بدهم.شوق دعا و نماز هم برام نمی ماند..
اما کم کم زمونه یادم داد که یه جوری با این حادثه کنار بیام.هر دم به خودم نهیب می زنم که باید بروم باید تا اخر جاده ی زندگی ام برانم تا به مقصد برسم.اره دیگه یاد گرفتم که روزگار پر از اتفاقات غیر منتظره است و امیدوار و به دنبال تو زند گی کنم..
برای سر و سامان گرفتن خانوده ام ،خانواده ای که ظاهری اروم داره و لی درونش غوغاییه،غوغایی که همه دلشون می خواد به جای سرو سامان دادن بهش،ازش دور شوند و فرار کنند.ولی من انقدر می جنگم تاروزی برسه که دیگه به این که احساس کنم برای خانواده ام مهم هستم احتیاج نداشته باشم.
می دونم راه سختیه ،رسیدن به قله ی بزرگ زندگی ، انهایی که کلی حامی و محبت دارند به سختی به ان می رسند.من که دیگه جای خود را دارم .با این همه بدبختی ولی تلاشم را می کنم.
بودن اجباره ولی شدن خواستنه..........لاجرم باید زیست

بارالها به من بیاموز که به چشم همگان چون اب خالص و پاک چون خاک متواضع و فروتن باشم.
خدایا!روزگاراستادی است سختگیر٬پس من را شاگرد سختکوش او قرار ده تا در روزهای زندگی پیروز باشم.به من بصیرتی عنایت کن تا در زشتی غوطه ور نشوم.
خدایا من بی تو تو غربیتر از همه ی غریبان هستم٬ مرا به دیار امید رهنون کن تا به واسطه ی ان غزل خوشبختی را در پناه تو بسرایم.
من به سوی تو امده ام با قلبی اکنده از درد و غم.مرا بطلب و بگذار در تو فنا شوم.بگذار نماز عشق بخوانم و سبکبال به سوی تو پرواز کنم و در کوچه های تاریک دلم که سالها مسدود شده روزنه ای باز کنم.
اره میدونم که بسیار از راهت دور افتاده ام و در نوشته هایم نشانی از تو نگرفته ام.میدانم هزار بار به در خانه ات امدم و با بزرگی وصف ناپذیرت مرا نا امید برنگرداندی.پس ای مهربانم به خاط همه ی انچه که از تو دورم کرد.مراعفوکن...
خدایا غرق دنیای گناهم
ببین بیچاره و گم کرده راهم
به سویت امدم اما تهی دست
غریبم٬خسته جانم٬بی پناهم


