X
تبلیغات
بر باد رفته هایم را شکر
در یکی از روزهای پاییزی هفته پیش با دوستان  و دوران دانشجویی و شهر دانشجویی ام که همیشه جدایی از ان ها را دور دست تصور میکردم خداحافظی کردم

بر خلاف همه کسانی که پر از امید به اینده.داشتن شغل خوب و در امد خوب .زندگی خوب به دانشگاه رفتند .من اما برای فرار از ماتم خونه...برای فرار از اشک مادر و اشک....رفتم نه با اشتیاق و نه با امید... میرفتم که فقط رفته باشم.قلب خشکیده و خالی از امید من چه ربطی به این نیرو و امید جوانی داشت و فکر میکردم غیر ممکن است درد من بگذارد با این محیط و ادم ها خو بگیرم ولی اشتباه میکردم....

انسان به همه چیز خو میگیرد به همه چیز..حتی مصیبت و درد.من هم مستثنا نبودم.چون یکی از جریانات خوبه زندگی این است که چه بخواهی و چه نخواهی... وقتی هستی و زنده ای تو را به جلو میراند و با خودش می برد...

یکی از خاصیت های جاودانه میز و نیمکت  هم شاید این باشد که هر انسانی در هر سنی پشت ان ها می نشیند احساس جوانی و زنده بودن و شادابی میکند و من رفتن به دانشگاه برایم شروع زندگی دوباره شد...رفته رفته حضور در کلاس مرا به شنیدن.فهمیدن و فعالیت وا داشت و عادت کردم...

و من بزرگ شدم و ان نوال لوس و ناز پرورده ارام ارام پوست انداخت و مستقل بودن و بی پشتوانه زندگی کردن را یاد گرفت ....

و حالا رسیده ام به پایانی که شروعش با تلخی و درد اغاز شد....

و حالا دلم برای تک تک خوابگاه های دانشجویی ام ... برای تک تک خیابان های مشهد ... برای حرم امام رضا شب های قدر حرم.... برای خندیدن به موهای زشت و زرد طلایی خانم خزایی...دلم برای درگز رفتن های اجباری... برای خونه کفتری....برای دعواهای انتخاباتی... برای تاب سواری .... برای دویدن های  زیر بارون .... برای خوابیدن های رو پشت بوم ... برای ترساندن بچه های خوابگاه.... برای دیوانگی های مهسا ...برای خسیسی های سید زهرا.. ... برای بارون های شمال...برای چشمه کیله و جنگل و دریا....برای شب نشینی ها ... برای چهارشنبه شب ها...برای خندیدن ها .فیلم دیدن ها...برای دلهر ه گرفتن های کلاسهای کیا پاشا.. برای کلاس های استاد افتخاری ...برای اشک ها و دیوانگی های تاتی.... برای عاشقی های یعقوب و سمیه و دلم برای هزاران اتفاق ریز و درشتی که حالا به چشمم خاطره های قشنگی می ایند تنگ میشود.....

و از همه دوستان گلم برای تمام وقت هایی که برایم شادی اوردند.مرا به خنده واداشتن.به حرف هایم گوش دادند.به من اعتماد کردند.تحسینم کردند.در کنارم بودندو قوت قلبم دادند و مرهمی برای دل شکستم شدند تشکر میکنم ...مواظب خودتون و قلبای مهربونتون باشید و نوال بین دعاهاتون فراموش نکنید.....

چه زود میگذرد اشک ها و لبخند ها.خوشی ها و نا خوشی ها.بودن ها و نبودن ها.خواستن ها و نخواستن ها.ارزوهای کوچک و بزرگ که از ان ها فقط خاطره ای در گوشه ای از ذهنمان جا خوش میکند..

دریغا چاره چیست .دی برفت و میرود امروز و فردا...چاره چیست

باید رفت تا به رسیدن رسید......




تاريخ : دوشنبه بیست و دوم مهر 1392 | 23:22 | نویسنده : نوال |


گیر افتادم...ناگهان توی این باتلاق جهنم گیر افتادم...هر چه دست و پا میزنم که بیرون بیام نمیشه......

ترس  مثل بختک روی زندگیم افتاده...دور و برم پر شده از ترس و تاریکی....از لغزش تو این مسیری که نمیدونم اخرش به کجا میرسه...می ترسم...

میترسم نکنه به خاطر هیچ و نیستی در این باتلاق فرو برم...

این شرایط جهنمی حتی داره خودم از خودم میگیره...انگار روحم مرده و من بدنم را مثل یک تکه گوشت بی خاصیتی این ور و اون ور میکشم....

هرچه به خودم میپیچم و باز می افتم...روز به روز تحلیل میرم...انگار سلول هام ذوب میشن...

خدایا تو بخواه فردا روز بهتری باشه....خدایا تو بخواه ....

پی نوشت:

فهمیدم که نباید هیچ وقت چیز زوری از خدا بخوای...حالا مثل من اینقدر دست و پا بزن ...هوار بکش...بجنگ اگه نخواد هیچ وقت بهت نمیده پس چیز زوری  از خدا نخواه....





تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392 | 16:18 | نویسنده : نوال |
شم شم.رقی.خودم.یایام تولدمون مبارک باشه...

خوب تقویم نشون میده که باز تولدمون هست....برای من که حس خاصی وجود نداره.برای شما ها رو نمیدونم.یکسال بزرگتر شدیم و نمیدونم واقعا تو این یک سال تونستیم  بزرگ شیم یا نه؟تونستیم به اندازه ی  کافی تجربه کسب کنیم یا نه ؟جواب درست این سوالان نمیدونم...فقط میدونم که یکسال بزرگتر شدیم و ان هم خیلی سریع..انشالله با یکسال بزرگتر و پیرتر شدنمون عقلمون هم بزرگتر شه

۱.شم شمی من دعا میکنم انشالله که هر چه به صلاحته همان برات اتفاق بیفته و راه درست تشخیص بدی و به همون را ه بری

۲.ابجی رقی من دعا میکنم انشالله خدا یه بچه ی سالمی بهت عطا کنه

۳.یا یام گل من ..عشقم دعا میکنم هر چه زودتر از بحرانی که در اون هستی بیرون بیایی وزندگیت سرو سامون پیدا کنه و خدایا ازت میخوام دل من اروم کنی و از سر تقصیراتم بگذری......

شم شی ورقی و یام یام جونم تولدتون مبارک دلتون خوش....     

                                               

خدایا شکرت

 



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 | 1:42 | نویسنده : نوال |

آدم داغون که از اول داغون نبوده!داغونش کردن...
آدم آروم هم همینطور!

اما آدم بیشعور از اول بیشعور بوده.....

من که از تمام کسانی که اینطور منو داغون کردند نمیگذرم خدایا تو هم نگذر.....


..................................................................................................................................

من
 
عریانم
 
 عریانم
 
عریانم
 
مثل سکوتهای میان کلامهای محبت عریانم
 
وزخمهای من
 
همه از عشق است
 
از عشق
 
 عشق
 
عشق....




تاريخ : شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 | 17:50 | نویسنده : نوال |
این روزها از  روزهای تلخ دوست نداشتن و دوست داشته نشدن‌ام بوده‌است که  جز یه تپش قلب نامنظم ودست های منجمد و لرزان و یه نگاه سرد و بی فروغ و لحن نیشدار چیزی برایم نمانده است برای منی که عاشق دوست داشتنم....

انقدر توی  این پیله ای که دور خودم پیچیدم گیر کردم که به قول شاعر"گاهی دلم برای خودم تنگ می شود"

چقدر نیاز داشتم که تو باشی که  تاییدم کنی که بدانم باز هم مثه قدیم ها خیرم را می خواهی که بگویی مهم نیست ....که بگویی نگران نباش ٬درست میشود همه چیز تغییر میکند حتی تو...

که یاد اوری کنی که کجا ایستاده ام ...در نگاهت امنیت موج بزند و من بدانم که سنگ هم اگر از اسمان ببارد چیزی را عوض نخواهد نکرد و تو کنارم می مانی....

که دست سردم را بگیری و غصه بخوری از اینکه دستانم سر دشده است...که دلت بسوزد برای دلواپسی هایم که چشمانت غرق نگرانی بشود برایم...

که دلت شور بزند برای کم خوابی هایم!

و من سفره دلم برای تو باز شود و تو را پای سفره بنشانم و ارام شوم و تو با من مخالفت نکنی ...تاییدم کنی تا بحثی بالا نگیرد و تو بدانی  که می چی میخواهم ٬راه جلوی پایم بگذاری٬همدردی کنی و  سبک شود دلم و من حس کنم  که چقدر بیشتر برای تو احترام قایلم...

اما افسوس .....

 

 



تاريخ : یکشنبه هجدهم تیر 1391 | 20:16 | نویسنده : نوال |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.