تبليغاتX
هنوز هوای ارزوهایم افتابی است.
خدایا بی انکه نامم را بپرسی و دفتر های دیروزم را ورق بزنی دوستم داشته باش.
این روزا که داره آروم آروم از کنار لحظه هام می گذرن احساس می کنم یه چیزی رو گم کردم که حتی نمی دونم چیه...!

این روزا انگار اونی باید باشم نیستم ُ انگار از درون تهی شدم ُ خالی خالی...

گاهی از دست خودم خسته می شم و از همه بی قراری دلگیر....!!

خسته ام و حس می کنم نیستم و شاید هیچ کس این نبودن و نه می بینه و نه حتی احساس می کنه. دلم واسه خودم بد جوری تنگ شده !

نیستم و این نیستن به هستی دقایقم پوزخند می زنه...

دلم می خواد یه بارون حسابی بیاد تا بتونم یه دل سیر هم پای اشکاش ببارم...شاید یه آسمون کوچیکم بتونه مثل سیل بباره...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط نوال جمشید | 

نمی دانم  کی می ایی ؟ از که بپرسم روز امدنت را ؟بیرقت را روی کدام بام می افرازی ؟عبایت را روی کدام شاخه می اویزی ؟نام اولین گلی که بوی تو به مشامش می رسد چیست ؟نام اولین خیابان که گام های ترا می بوسد چیست ؟ مهربانی ات از کدام سمت می اید ؟چه کسی اولین بوسه را بر دستانت می زند وکدام دست اولین پنجره را سوی تو خواهد گشود ؟اولین کسی که به او لبخند می زنی کیست؟ چقدر افق هارا بشمارم؟چقدر نشانی تر از شهابها بپرسم ؟در کدام اسمان نشسته ای وخیمه ات را با کدام ستاره ساخته ای ؟بیا تا ابر ها از بالای سر روز های ما برود بیا تا عشق در گلدان هایمان بشکفد ودریا تا نزدیکی دفتر مشقمان بیاید اگر بیایی هیچ شمعی خاکستر نخواهد شد وپروانه ها تاقیامت در هوای عاشقی بال می زنند .اگر بیایی سنگها سکوت خود رامی شکنند وبغض های هزار ساله ترک بر می دارند وباران تند بر شیر وانی دنیا می بارد بارران ترجمان اشکهای توست یا حاصل جمع اشکهای ماست که اینگونه بی شکیب می بارد

ای عادلترین عاشق در روزگار قحطی عشق پناه دلتنگی ام باش

چقدر دلم برای گریه تنگ شده ومن از تمام ابرهای جهان دلتنگترم ...................

میلاد عادلترین عاشق مبارک باد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط نوال جمشید | 

سلام خواهرم                                                                                       

دیرگاهیست که خداوند زمین با من و تو ، ما ، چه بد تا میکند ، دیرگاهیست که ظلمش افزون شده است . و ما چه غریبانه ، بی پناه و بدون پشتیبان یقه چاک داده ایم و مردانه ایستاده ایم .

ما که از بچگی با هم بزرگ شدیم ، و از همان زمان تا کنون خوشی هاو سختی را با هم مزه مزه کردیم ، چه روزهایی بود . روزگار خوشی و رهایی و روزگار درد و نداری ، فقر و نیستی ، اما با همه ی نبودنها ، ما بودیم . بودنمان چه سخت بود و اکنون باز سخت تر گشته است .

امشب ، به گمانم که مثل هر شب است که با هم ، غمهایمان را جمع میکردیم و و در اتاقی می نشستیم و و باهم سخنها میگفتیم و از خاطره ها تعریف می کردیم. تا کمی از این غمها جدا شویم و هر یک از خود بگوییم تا شب که سر بر زمین میگذاریم ، کمی سبک شده باشیم . اما نبود  . امشب مثل دیشب نبود .

تنهاییم دو چندان شد ه، غمم افزون گشته ، دلم شکسته ، قامتم خم شده و پاهایم سست گردیده .

آری خواهرم، امشب همچون دیشب نبود .امشب را  در کنج اتاقم ،  با غم شما میگریم .

خواهرم ٬اما میدانم که دعای خیر مادر تا ابد همراهمان خواهد بود .

قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است

باز هم قسمت غمها شده ام

من که بیتاب شقایق بودم

همدم سردی یخها شده ام

+ نوشته شده در  شنبه 20 تیر1388ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط نوال جمشید | 

 

خسته ام.خسته ویرانم و ناباور.سه سال است که با خودم کلنجار می روم.روز ها می گذرند  و من گا هی ارومم و گاهی طوفان.هنوز هم با گذشت سالها نمیتوانم اروم بگیرم.انتظار هر چیزی را داشتم جز این ویرانی کجای کارمان اشباه بود .چه کرده بودیم که سزاوار چنین تاوانی باشیم.

در این چهار دیواری اتاق  که از هر طرف به تنهایی و سکوت و تاریکی محدود است.هر لحظه پشیمانی و افسوس به و جودم رخنه می زند و با یاد اوری خاطرات درد سنگینی به دلم چنگ می زند؟واقعا چه شد؟

دوباره حسرت روز هایی به دلم نشست که می توانستند مسیر زندگی مرا به سویی دیگر بکشانند .دریغ بازگشت روزهایی که با این روزها تفاوت باورنکردنی داشت.

بر سکوی پنجره میشینم و به بیرون نگاه می کنم و به تو فکر میکنم.

میدونی بعضی اوقات اینقدر شادم که دیوانه ام می پندارند و گاهی دست و دلم به هیچ کار نمی اید و با این حرفها که باید کم نیاری-مقاومت کنی و با گوشه نشینی و زانوی غم بغل گرفتن دردی دوا نمیشود٬خودم را سر پا نگه میدارم.

اما باور کن هرجا میروم ٬هر جا نگاه میکنم  جلوی چشمام می ایی ودلم برای روز های خالی از وجودت میگیرد و در  حسرت روزهای بی تو بودن می مانم .امروز روز توست .

دلم گرفت.شکست و خرد شد.

یاد روزهایی افتادم نقشه میکشیدیم که برایت چه هدیه ی مناسبی تهیه کنیم و ساعتها در مراکز خرید میچرخیدیم تا بالاخره و سیله ای انتخاب می کردیم .

به خاطر داری چند سال پیش که همگی خواهر و برادر با هم به سراغت امدیم و روز زیبایت را با هدایایی تبریک گفتیم و تو به گریه افتادی و وای که این گر یه هایت قلب یکایک مارا تکان میداد و خواهرم چه زیبا برایت خواند:

پدرم٬غصه ها پیرت کردند -بگذر از غصه و غم

با خودت چه کردی اشکات میریزه نم نم

چقدر دلم برایت تنگ شده است.انگار غمی به بزرگی کوه در دلم خونه کرده و تمام ابرهای دلتگی به سراغ چشمانم امده.هیچ وقت دلم نتونست رفتنت را تاب بیاره و باور کنم که دیگه نیستی.

خیلی خسته ام.پریشونم.دل گرفته ام.دلم می خواهد که زودتر بیایی و من سرم را یر روی شانه هایت بگذارم و تمام حرف هایی که در نبودنت بر دلم انباشته کرده را برایت بگویم و تو مرا در اغوش گرمت بگیری و من ارامش واقعی را در درونم احساس کنم و تمام گل بوسه های مهر را بر دستان زحمتکشت بنشانم.

همیشه تو رویاهام روز امدنت را مجسم میکنم.روزی که انگار خداوندم دنیا را به من تقدیم کرده -روزی که از سر شوف  توی کوچه هایی که با دل خزان زده انها را طی می کرده ام بدوم و از خوشحالی فریاد بکشم و همه با تعجب به من نگاه کنند و من تنها بخندم.

اما با این حال میدانم که خرابی و داغان -اما با خود میگویم شاید اگر امدی باز یه چیزی مثل خورشید که گرم و داغ باشه -یه چیزی که نشان دهد که به تمام از زندگی نبریده ای و هنوز هم می خواهی باشی و شاید هم اگر بتوانی خرابی های پشت سرت را تا ان جا که در توان داری  اباد کنی و شاید همان یه ذره نوری که در گوشه ی قلبت هست بتواند سبب خیر شود و  بتوانی روی زانوهایت راست شوی....

به امید روز امدنت .به امید روزی که هیچ وقت دلم در حسرت دوباره دیدنت نسوزد و هیچ وقت شمع ارزو های مرا باد جدایی تو خاموش نکند و هیچ وقت جای تو برای همیشه کنار تنهایی من خالی نباشد و به امید روزی که هیچ وقت خواهرم با غمی بزرگ ننویسد:

یا ابوی سخت گرفتارم-گرفتاری.سخت حزینم و حزینی.سخت زندگی می کنم و زندگی میکنی.رفتن تو قلب بزرگ مرا شکست .کمر مادر بزرگم را شکست.کمر مادرم را خم کرده و دل فرزندانت راشکست و هر یک از ما به نوعی تنها شد.امین یا رب العالمین 

  ( میلاد با سعادت مولود کعبه مولی الموحدین ،امیرالمومنین بر تمام رهروانش مبارک باد)

واین روز راصمیمانه به اقای ایر ج سعادت برادر خوبم تبریک عرض میکنم  .

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 تیر1388ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط نوال جمشید | 
                                        

                                                       برای عقربه های ساعت      

              برای همه ی سالها ٬برای انتظارها ٬برای دستانی که هرگز خوشه ی اقاقیا نشد.

                      دلم برای خودم٬مادرم و مادر بزرگم وهمه ی مادران دنیا می سوزد 

                                     که زیر انبوهی ستارگام پر تلالو نخوابیده اند

                        و برای تمام وقتهای پشت هم زنجیروار که گذشت و مرد٬میسوزد.

                           من کفنم را سالهاست به اتاق اویخته ام و اب تطهیر را در تاقچه

                              و کاکتوس اتاقم اب میخواهد و شب اتاقم را بغل گرفته و مرا.

         من با دستانم اضلاع اتاقم را متر میکنم چند بار و چلچراغ ها که چون طناب دار اویخته اند.

                                 و من صدای انفجار را میشنوم و در اتاقم مینویسم و

                               صدای گریه ی مردمانم که به هم میخندند و من مینویسم

                                  پنجره ی اتاقم را٬شب بلعیدو پر ده ها بیخود اویزانند

                   و من برای الان زیستنم نگرانم ....چون روز ان سوی شب و کوه بین ان دو

                             کوه های انفجار و سهم من از بودن خواهد سوخت و ویران.

                                انچنان که تاریخ بودن مادرم که از جنس محبت بود سوخت

                         پدرم و برادران و خواهرانم و همه که شلاق جبر خورده بودند سوخت

                                              و در بغض این  انفجار تاریخ خواهم سوخت

                         دلم برای خودم..برای اتاقم..تختم...صندلی ام که زمان اتصال من بودند

                                                     و می سوزند میسوزد و من مینویسم

                                                                               

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط نوال جمشید | 

جوانمرد رو به بالا و به پایین نماز می خواند.رو به چپ و رو به راست به رکوع میرفت.به پس و به پیش و به زیر و به زبر قنوت میخواند.میچرخید و سلام میدادو میرقصید و به سجده می افتاد.

خدا گفت:

چه میکنی با این همه شور و با این همه بی پروایی؟میخواهی به دیگران بگویم چه میکنی تا بیایند وسنگسارت کنند؟

جوانمرد گفت:تو نیز میخواهی به دیگران بگویم که چقدر مهربان و چه قدر بخشنده ای تا همه بی پروا طغیان کنند؟

خدا گفت:جوانمرد تو چیزی نگو من هم چیزی نخواهم گفت.

جوانمرد خندید و جوانمرد چرخید و جوانمرد رقصید و نام ان چرخیدن و خندیدن و رقصیدن نماز شد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 7:36 بعد از ظهر  توسط نوال جمشید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یک روز باز خواهم گشت به همان دوران کودکی ام . آن دوران مهربان , همان روزگاری که سراسر وجودم ترانه زیبای مهر خداوندی را می سرود و او را شاعرانه و عاشقانه در قلب کوچکم می خواندم , آری روزی به کعبه قلبم باز خواهم گشت .
این وبلاگ تقدیم به درد که هیچ چیز مانند درد ادم را بزرگ نمیکند.تقدیم به رنج که هیچ چیز مانند رنج ادم را انسان بار نمیاورد.تقدیم به اگاهی که میو ه ی تلخ درد و رنج است.و تقدیم به انسان ,انسانی از ان سان که تلخی این میو ه ناب را تاب می اورد تا در بهشت خور و خواب و خشم و شهوت نماند و در بیهو دگی و پوچی نپوسد.

نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
بهمن 1387
مهر 1387
دی 1386
مهر 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
دی 1385
مرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
پیوندها
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
فرياد سكوت عشق
ترانه ی باران
انتظار در فراق گل نرگس
کلبه احزان
یک دل یک کلام
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
من پر از وسوسه های رفتنم
دانشگاه علمی کار بردی واحد 26
مجتبی2000(وبلاگی برای همه)
کیهان
عربی رایان
قصه و شعر
مرگ عشق
حرف دل
نگین محبت
نقطه پایان
من و تنهايي
هر روز
گلهاي اسمان
تندر(تاراي مهربانم)
تيمارستان
عاصي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM